die for your love
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری است . روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه یی ست و قلب برای زندگی بس است . روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو بخاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی . روزی که آهنگ هر حرف زندگی ست تا من به خاطر آخرین شعر جست و جوی قافیه نبرم. روزی که هر لب ترانه یی ست تا کم ترین سرود بوسه باشد . روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود . روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم... و من آن روز را انتظار می کشم حتی روزی که دیگر نباشم . نمـــــــيدانم چرا؟ امـــــــــا تو را هرجا كه ميبينم كسي انگار ميخواهد ز من تا با تو بنشيـــــــــنم تن يخ كرده ، آتش را كه ميبيند چه ميخواهد؟ هماني را ، كه ميخواهم تو را وقتي كه ميبينـ ـم تو تنــــــها ميتواني آخرين درمان من باشي و بي شك ديگران بيهوده ميجويند ـتــ ســـــــ ــكـــ ــيــ ـنـ ـم تو آن شعري كه من جايي نميخوانم كه مي ترسي به جانت چشم زخم آيد چو ميگويند تحسينم زبانم لال اگر روزي نباشي من چــــ ــــه خــــــــ ـــو ا هـــــــ ــم كـــــــــــــــرد؟ چه خواهد رفت بر من و دنــــــياي رنـــــگيـنـم؟ نباشي تو اگر ، ناباوران عشق ميبينند كه اين من - اين من آرام – در مردن به جز اينم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــ ـــــــ ـــــــــــــ ـــــــ روز اول با خود گفتم نميداني ؟ د ي د ا ر م ـــــــــــــــــــــــــــــ ـــــ ـــــــ ــــــــــــــــــــــ ــ سلام
شرمنده كه دير شد . آخه هر دومون گرفتاريم .يعني يه جورايي سرمون شلوغه ببخشيد كه نشد خبرتون كنيم کاش بر ســـــاحل رودی خاموش ــــــــــــــــــــــ ـــــــــــ ــــــــــــــ ـــــــــــــــ
تک تک لحظه های بودنت را عکس میگیرم، زندگی را زیر نور چشمانت ظاهر میکنم! تلاش میکنم در ثبوتم از خودم فرد دیگری بسازم! کسی که دوستش داشته باشی، کسی که مثل من همیشه ت ن ه ا نباشد!! ــــــــــ ــــــــ ــــــ ــــــ ـــــــــــــــــ ـــــــــــــــ دقایقی توی زندگی هستن که دلت برای کسی اون قدر تنگ میشه که دوست داری اونو از رویاهات بیرون بکشی و توی دنیای واقعی بغلش کنی! پــــ ـــــریــــــ ــــــشـــ ــــــــانــــــ ـــــــم گـــــ ـــ ـــــ ـــو یـــــ ــــــ ــ ـــــــــی؟! نمــــــــیگویی؟! از این بــــــــــودن از این بـــــــــــدعت د ا وندا تو مســـــــئولی (دكتر شريعتي) ـــــــــ ــــــــــــــ ـــــــــــــــــ ـــــــــــــــ من به دنبــــــــــــــــــال دلاويزتريــــــن شعـــــــــــــــــــر جهان ميگشتم ! دوكبوتر در اوج، بال در بال گذر ميكردند دوصنــــــــوبر در باغ ، سر فرا گوش هم آورده ، به نجــــــــوا غزلی ميخواندند مرغ دريايی ، با جفت خود ، از ساحل دور رو نهادند به دروازه ی نور چمن خاطر من نيـــــــــــــــــــز زجان مايه ی عشـــــــــــــــــــق ، در سرا پرده ی دل غنچــــه ای می پرورد ، هديه ای می آورد برگهايـــــــــــــــــش كم كم باز شدند ! برگها باز شدند: يافتم ! يافتم ! آن نكته كه ميخواستمـــــــش ! با شكوفای خورشيد و گل افشانی لبخنـــد تو آراستمش تار و پودش را از خوبي و مهر خوش تر از تافته ي ياس و سحر بافته ام " د و س ت ت دارم " را من دلاويزترين شعر جهان يافته ام ــــــــــــ ــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــ ــــــــــــ سهم من از شب در آنجا بر فراز قله کوه دو پايم خسته از رنج دويدن به خود گفتم که در اين اوج ديگر صدايم را خدا خواهد شنيدن به سوي ابرهاي تيره پر زد نگاه روشن اميدوارم ز دل فرياد کردم کاي خداوند من او را دوست دارم دوست دارم صدايم رفت تا اعماق ظلمت به هم زد خواب شوم اختران را غبار آلوده و بي تاب کوبيد در زرين قصر آسمان را ملائک با هزاران دست کوچک کلون سخت سنگين را کشيدند ز طوفان صداي بي شکيبم به خود لرزيده در ابري خزيدند ستونها همچو ماران پيچ در پيچ درختان در مه سبزي شناور صدايم پيکرش را شستشو داد ز خاک ره درون حوض کوثر خدا در خواب رویابار خود بود به زير پلکها پنهان نگاهش صدايم رفت و با اندوه ناليد ميان پرده هاي خوابگاهش ولي آن پلک هاي نقره آلود دريغا تا سحر گه بسته بودند سبک چون گوش ماهيهاي ساحل به روي ديده اش بنشسته بودند صدا صد بار نوميدانه بر خاست که عاصي گردد و بر وي بتازد صدا ميخواست تا با پنجه خشم حرير خواب او را پاره سازد صدا فرياد ميزد از سر درد به هم کي ريزد اين خواب طلايي ؟ من اينجا تشنه يک جرعه مهر تو آنجا خفته بر تخت خدايي مگر چندان تواند اوج گيرد صدايي دردمند و محنت آلود ؟ چو صبح تازه از راه باز آمد صدايم از صدا ديگر تهي بود ولي اينجا به سوي آسمانهاست هنوز اين ديده اميدوارم خدايا اين صدا را ميشناسي ؟ من او را دوست دارم دوست دارم . وقتي كسي رو دوست داري حاضري جونتو فداش كني حاضري دنيا رو بدي فقط يه بار نگاش كن وقتي كسي تو قلبته حاضري دنيا بد باشه فقط اوني كه عاشقشي ، عاشقي رو بلد باشه قيد تموم عالمه بخاطر اون ميزني خيلي چيزا رو زير پا ميزاري خيلي چيزا رو ميشكني تا دل اونو نشكني حاضري قلبت باشه پيش چشماي اون گرو فقط خدا نكرده اون يه بار بهت نگه "برو" وقتي بشينه به دلت از همه دنيا ميگذري تولد دوبارته اسمشو وقتي مي بري
برای پیدا کردن ما... باید تاژانت ( tan ) رو پیدا کنیم...! دله من تقسیم بر دل تو...! من صفـــــــــــرم...! گفته بودم ...! "ما" تعریف نمیشیم...! همه هستي من آيه تاريكيست که تو را در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتنها و رستنهای ابدی خواهد برد من در این آیه تو را آه کشیدم آه من در این آیه تو را به درخت و آب و آتش پیوند زدم . يك شبي مجنون نمازش را شكست بي وضو در كوچه ي ليلا نشست عشق ، آن شب مست مستش كرده بود فارغ از جام الستش كرده بود گفت:يا رب! از چه خوارم كرده اي بر صليب عشق دارم كرده اي خسته ام زين عشق دل خونم نكن من كه مجنونم ،تو مجنونم نكن مرد اين بازيچه ديگر نيستم اين تو و ليلاي تو ... من نيستم گفت:اي ديوانه، ليلايت منم در رگت پنهان و پيدايت منم سالها با جور ليلا ساختي من كنارت بودم و نشناختي ... من كنارت بودم و نشناختي ...
کاش دوستي هايمان مثل رابطه ی دست و چشم بود !!! وقتی دست زخمی می شود چشم گریه میکند و وقتی چشم گریه میکند دست آن را پاک میکند ... یه صدا ... یه صدای عجیب ... بهم میگه بیا ... انگار یه حسی بهم میگه یکی منتظرته ... دنبالش میگردم ... ولی انگار هرچی جلوتر میرم اون صدا آهسته تر میشه ...
ديگرش هرگز نخواهم ديد
روز دوم باز ميگفتم
ليك با اندوه و با ترديد
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پيمان خود بودم
ظلمت زندان مرا ميكشت
باز زندان بان خود بودم
آن من ديوانه ي عاصي
در درونم هاي و هوي ميكرد
مشت بر ديوار ها ميكوفت
روزني را جستجو ميكرد
ميشنيدم نيمه شـب در خـــواب
هــــــــــاي هـــــــــــــــــــــــــــــاي گريه هايش را
در صدايم گوش ميكردم
درد سيال صدايش را
شرمگين ميخواندمش بر خود
از چه بيهوده گرياني ؟
"دوستش دارم"
روزها رفتند و من ديگر
خود نميدانم كدامينم
آن منه سر سخت مغرورم
يا منه مغلوب ديرينم
بگذرم گر از سر پيمان
ميكشد اين غم دگر بارم
مينشينم شايد او آيد
عاقبت روزي به
عيدتون هم مبارك ![]()

عطر مرموز گیــــــاهی بودم
چو بر آنجـــا گذرت می افتاد
به سراپای تو لب می سودم
کاش چون نای شبان می خواندم
به نــــوای دل دیــــــوانه تــــــــو
خفته بر هودج مـــــــواج نسیم
می گذشتـــــــــــم ز در خانه تو
کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده لرزان حریر
رنگ چشمان تو را می دیدم
کاش در بزم فروزنده تو
خنده جام شرابی بودم
کاش در نیمه شبی درد آلود
سستی و مستی خوابی بودم
کاش چون آینه روشن می شد
دلم از نقش تو و خنده تو
صبحگاهان به تنم می لغزید
گرمی دست نوازنده تو
کاش چون برگ خزان رقص مرا
نیمه شب ماه تماشا می کرد
در دل باغچه خانه تو
شور من ... ولوله بر پا می کرد
کاش از شاخه سرسبز حیات
گل اندوه مرا می چیدی
کاش در شعر من ای مایه عمر
شعله راز مرا می دیدی .اما نميشه......
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشیغرورتـــــــــ را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمی
خداوندا !
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیـــــــر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفــــــــر میگویی
خداوندا!
اگر روزی بشــــــــــــر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت
خُ
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
شاید
همان ستاره ای باشد
که همیشه پنهان است
همیشه
همیشه
همیشه
و یا به قول قاصدکها
ستاره ی من
همان است
که پیدا نیست
اما تو ، ای بهترين ، ای گرامي !
ای نازنين تر مخاطب !
اما تو بی شك عجيبى
پاكى تو ،پاك و بزرگ و نجيبى
تو روح روييدنى ، سحر سبز جوانه
تو در خزان غم آلود زندان
گم كرده هاى دلم را ، چه تاريك !
آيينه ى روشن بى غبارى
تو خوش ترين خنده ى سرنوشتى
تو باور وعده هاى خداوند
زيباترين گوشه هاى بهشتى
با آرزوى تو ، اى آرزوى هميشه
گويى در اين گوشه ى غم
امشب من آزادم ، آزاد
و راستى را عجب عالم پر شگفتى
با عالمى غم، دلم مى تپد شاد
نام تو ،نام تو ، نام تو گويم
آرى تو ، اى شعله ى پاك
اى لحظه ى شاد هستى
ياد تو شيرين ترين عهد و عادت
شوقت كند لحظه ها را پر از نور و نابِ سعادت
اى بهترين ، اى گرامى
اى آشناى غم و شادى من
عشق تو زيباترين راستيها
زندان و آزادى من ...



| Design By : Night Melody |

